ماجرای اخیر احمدینژاد را چطور تحلیل میکنید؟
- آن شب که مناظره احمدی نژاد و موسوی صورت گرفت و بحث هاشمی به میان آمد، چه احساسی داشتید؟ جوّ قالب هواداران احمدینژاد شادی بود و شعف. من آن ایام شنیدم که دکتر بعد از جلسه گریسته است و انتظارم همین بود. نوع نگاهی که جریان ما به این ماجرا داشت غلط بود. غیر اخلاقی بود. با هر دیدی هم که نگاه بکنیم اگر قصد امر به معروف هم داشته باشیم آیا میتوانیم از رسوایی کسی که به هر حال جزیی از این نظام است خوشحال شویم؟
- آن شب که مناظره احمدی نژاد و موسوی صورت گرفت و بحث هاشمی به میان آمد و ما خوشحال بودیم به این فکر نمیکردیم که چه پروسهای طی میشود که هاشمی اول انقلاب به هاشمی 2005 و هاشمی امروز منتهی میشود. ما خود را و نامزد محبوب خود را از چنین چیزی امری مبرّا میدانستیم. این ماجرا تلنگری بود که ما کمی حواس خودمان را جمع کنیم.
- بعضی میپرسند که اگر زمان به عقب برمیگشت باز هم احمدینژاد؟ و من پاسخم به این سؤال مثبت است. احمدینژاد نماد یک تفکر و گفتمان است که نیاز امروز جامعه ماست. هرچند آدمیزاد طبعاً اشتباه میکند؛ گیجبازی در میآورد. ولی او باید بداند که راهی که در پیش گرفته است اگر با عقلانیت جدی همراه نشود به عملگرایی صرف منتهی خواهد شد.
- شاید زمان آن رسیده است که نگاهی به این کلام مولا بیندازیم که «ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال» و دست از تکیه کردن به اشخاص برداریم.
پینوشت: محسن حسام مظاهری هرچند در انتخابات هم فکر و عقیده ما نبود، ولی ما دوستش داریم. یادداشت خوبی در تحلیل انتخابات دارد که خواندنی است.
من رفته ام به خدمت مقدس. کرمانشاه. یحتمل این وبلاگ هم تا اواخر خرداد به روز نخواهد شد. این یادداشت را مدتی پیش عجله ای به فرموده دوستان نوشتم و نمی دانم که جایی استفاده شده یا نه. دعایم کنید.
1- نگاهی به فضای کنونی نشان میدهد که حجم کارهای فرهنگی در زمان دولت نهم، نه تنها سیر صعودی ندارد که در قوس نزول قرار گرفته است. این را البته نباید به حساب دولت نهم، احمدینژاد یا کارگزارنش گذاشت. بلکه باید اشتباه تاریخی فرماندهان جبههٔ فرهنگی را در این ماجرا دخیل دانست.
2- دوم خرداد، با روی کار آمدن خاتمی و به تبع آن جریانی که با تفکر لیبرال، بر مسند دولت تکیه زدند؛ برکاتی برای جریان ما داشت. اگر پیش از آن در جریان تهاجم فرهنگی و امثال آن نگاه تنها به خارج از کشور بود، آن روز عدهای حس کردند که خطر نزدیکتر از این حرفهاست و باید کاری کرد. تشکیل گروهها، کانونها، هیئتها و مراکز مختلف که همه براساس «احساس وظیفه» شکل گرفت از برکات این جریان بود. گروههایی که بسیاری از آنها بعدتر در جریان سوم تیر در اردوگاه احمدینژاد خیمه زدند.
3- با پیروزی احمدینژاد و روی کار آمدن دولتش، بسیاری از آن گروهها و مراکز، تکلیف را انجام شده دیدند. رقیب داخلی حالا، ضعیف شده بود و آن «احساس وظیفه» دیگر نبود. توقع آن بود که عَلمی که ما در آن دوران به سختی بالا نگه داشتهایم، دستگاه فرهنگی دولت از دوش ما بر میدارد و ما به کارهای دیگرمان خواهیم رسید. اشتباه دقیقاً همینجا صورت گرفت. ما چه دربارهٔ نقش دولت در فرهنگ، و چه افق دیدمان دربارهٔ رقیب، دچار اشتباه شدیم.
4- چهار سال فرصت کمی نبود برای اینکه جای مشغول کردن دولت به کارهای خرد و کوچک که خیلی از گروههای مسجدی و غیردولتی میتوانستند گردن بگیرند، به زیرساختهای فرهنگی بپردازیم. سالهاست معضلات بزرگی در عرصه کتابخوانی وجود دارد و همه از نبود شبکه توزیع مناسب کتاب و کالای فرهنگی مینالیم. کاش در طول این دولت میتوانستیم - شاید هنوز آنقدر دیر نشده است، که نگوییم بتوانیم - فکری به حال این قضیه کنیم. ایجاد شبکه تعامل بین گروههای پراکنده جبههٔ فرهنگ، که قطعاً زیرساخت ارتباطی خود را میطلبد از کارهای کلانتری بود که میتوانستیم از دولت مطالبه کنیم. بازگشت به آرمانهای بزرگ و مغفول انقلاب و افقهای بزرگی مثل صدور انقلاب، هم میتوانست توجه ما را از رقیب داخلی به مسیر اصلی خود هدایت کند.
5- آنچه خیلی از گروههای فرهنگی را از ادامهٔ مسیر باز میدارد یک مسئلهٔ حیاتی است: دغدغهٔ نان. چارهٔ این کار هم در این است که افق دید ما نسبت به کار فرهنگی تغییر کند و علاوه بر کارهای تفننی بسیار در جبهه، عدهای به میدان بیایند که به کار فرهنگی به دیدهٔ حرفه نگاه کنند و از این کار ارتزاق کنند. البته نه با تکیه بر دولت.
1- در جامعهٔ ما معمولاً و عرفاً عنوان طلبه را برای غیر معممین به کار میبرند و برای طلبهای که بعد از چند سال تحصیل ردای روحانیت بر تن میکند، تعبیر روحانی، آخوند، حجةالاسلام و جز آن را به کار میبرند. حالا قضاوت کنید که منِ مخاطبِ ناآشنا وقتی میشنوم و میخوانم که «طلبه سیرجانی» به جرم چه و چه به زندان افتاد و به فرمان رهبری آزاد شد، چه به ذهنم میرسد: لابد یک جوانک صمدیهخوان که پشت لبش تازه در حال سبز و سیاه شدن است، خبطی کرده و پایش را از گلیمش درازتر کرده است و حضرت آقا هم به جوانی (خامی)ش رحم کردهاند و ... .
2- خدا ما را در سال اصلاح الگوی مصرف، از اسراف رسانهای بر حذر بدارد. استفاده حداقلی ما از ظرفیتهای رسانهای مثل استفاده از خودرو به صورت تک سرنشین برای ما تبدیل به نوعی عادت شده است. قسمت عمدهای از این ماجرا به زعم من به برخورد تفننی ما با مقولهٔ کار رسانهای و حتی فعالیتهای عدالتخواهانه برمیگردد.
3- ظاهراً با آزادی جهانشاهی این قصه هم به صورت هپیاند به پایان رسیده است. فرق برخورد تفننی و حرفهای با عدالتخواهی در این قصه کجا بود؟
4- از دیدگاه مطالبه تفننی، ما با آزادی جهانشاهی به یک پیروزی نسبی دست پیدا کردهایم. به هرحال در این باره کلی مطلب نوشتیم. بیانیه صادر کردیم. گوشهٔ وبلاگمان شعار آویزان کردیم و خواستار آزادی «طلبهٔ سیرجانی» شدیم. تازه میخواستیم در ایام نوروز برایش نامه هم بنویسیم. خوب شکر خدا این درخواست ما اجابت شد و رهبری نشان دادند که مثل همیشه از ما بچههای خوب دفاع میکنند.
5- آن شعر سلمان هراتی قیصر که تو کتابهای درسیمان بود را یادتان هست؟ باز هم اول مهر آمده بود/ و معلم آرام/ اسمها را میخواند. آنجا که به اسم دانش آموز شهید میرسد و بچهها در یک اقدام حرفهای میگویند: ما همه اکبر لیلازادیم!
اگر مطالبهٔ ما حرفهای (بخوانید واقعی) بود، همه جمع میشدیم جلوی اوین یا چه میدانم دادگاه و میگفتیم ما همه «حجت الاسلام جهانشاهی» هستیم. خواهشمندیم ما را هم به جرم تشویش اذهان زمین خواران دستگیر و بعد از محاکمه در دادگاه غیر روحانیت به بند نامبرده منتقل کنید. جای اینکه آنها یک حرکت رو به جلو بکنند و مسیر مطالبهٔ ما را عوض کنند، ما دست پیش را میگرفتیم. راستی قصهٔ زمینخواری هم لابد به خیر و خوشی به پایان رسیده است دیگر؟
6- دقیقاً همینجا - وسط بحث مطالبهٔ حرفهای - به ضرورت تشکل پی میبریم. برای اینکه در جریان مطالبهگری به سرنوشت جهانشاهی دچار نشویم و اگر شدیم بتوانیم از این ظرفیت درست استفاده کنیم، لازم است تشکل داشته باشیم و تشکل پیدا کنیم. یادمان باشد مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود و اینکه مراقب باشیم وسیله جای هدف را نگیرد.
7- شکر الله مساعیکم. این جمله برای من معانی جالبی داشت. اینکه باید یاد بگیریم کمتر از آقا هزینه کنیم. بیشتر به خدایی بودن کار فکر کنیم و... .
پی نوشت: بعضی دوستان تذکر دادند که مطلب دشوار است. فکر می کنم پیش نیاز این یادداشت اول اطلاعاتی راجع به اصل ماجراست که می توانید در پلخمون و وبلاگهای دیگر ببینید. دوم یادداشت قبلی ام به نام حرفه و فن.
یک عذرخواهی هم از روح مرحوم قیصر که شعرش را به رفیقش سلمان نسبت داده بودم.
1- تفاوتی است بین «فن» و «حرفه». «فن» اگر صنعت و هنری باشد که ممکن است ممرّ درآمدی هم برای صاحب فن داشته باشد، «حرفه» شغلی است که درآمد اصلی انسان از آن تأمین می شود.
2- یکی از مشکلاتی که خصوصاً در نسل جوان جبهه فرهنگی با آن مواجهیم این است که به یک هنر و کار به دیده «حرفه» نگاه نمی کنیم. نگاه «تفننی» به مقولات متنوع و پراکنده به همراه یک شغل اداری بعضاً نامرتبط و یک رشته تحصیلی که عمدتاً فنی (!) است منظومه نامنظمی است که بچههای ما را در خود پیچیده است.
3- یک نگاه به نسل اول بچه های هنرمند موفق و اهل فرهنگ انقلاب به ما یادآوری می کند که این اوضاع در خصوص آنها کمتر صدق میکند و زندگی آنها از نظام بیشتری برخوردار است. زندگی قیصر امین پور و زندگی «حرفه»ای اش را مرور کنید: شعرها، کتابها، رشته دانشگاهی، مجله ها، کارهای تحقیقاتی، تدریس. همین ماجرا را درباره سیدحسن حسینی پی بگیرید. یک نمونه زنده اش همین دکتر شکرخواه که روزنامه نگاری را به شکل حرفه ای دنبال کرد و یک محقق ارتباطی شد. مرتضی سرهنگی و بهبودی که همه زندگی شان شد دفتر ادبیات و هنر مقاومت و حالا گنجینه های ادبیات و مقاومت و جنگ ما هستند. مسعود شجاعی کاریکاتوریست، رضا برجی عکاس و... . چند مثال دیگر لازم دارید؟
4- این روزها هم بعضی خودشان را و نسبت بین خود و جبهه فرهنگی را پیدا می کنند. عابس قدسی می فهمد که می خواهد قصه توزیع محصولات را به طور جدی و «حرفه ای» پی بگیرد و موفق هم می شود. رضا امیرخانی هم نویسنده حرفه ای می شود؛ اما بسیاری همچنان علاقه مند به کار تفننی هستند.
5- نوجوانی بودم که این جمله را از آیت الله مشکینی شنیدم: اگر همه زندگی ات را وقف علم نکنی ذره ای از آن را هم به تو نمی دهند. (نقل مضمون) بعدها در کار آزاد هم همین داستان را در وادی اقتصاد تجربه کردم.
6- همیشه برای خیلی از بچه ها سؤال بوده که چرا روزنامه ها و نشریات ما به قوت جریان مقابل نیست. اول به این سؤال من جواب بدهید که مگر ما چند روزنامه نگار «حرفه ای» تربیت کرده ایم؟ البته حرفه ای را همان طور معنی کنید که گفتم. خلاصه اینکه تا نگاه بچه های ما به کار روزنامه نگاری و انتشار نشریه حرفه ای نشده است و آنها میداندار اصلی نشدهاند «راه» حسابی پیدا نخواهد شد.
پی نوشت: یادداشت پایینی آپدیت شده است. نسخه ۵/۱ را ببینید.
- انقلاب کردیم؛ تمام شد؟
- انقلاب شروع است یا پایان؟
- جواب این سؤال را همه میدانیم: آغازی است بر یک پایان. انقلاب واقعهای است که اتفاق میافتد، اما آنچه آن را پایدار و در جامعه نهادینه میکند چیست؟ یک مفهوم کلیدی که بعد از اتفاقهای بزرگ این چنینی و برای امتداد آن در طول زمان به کارمان میآید «باز تولید» است.
-باز تولید معمولاً خود به خود شروع میشود؛ اما خود به خود امتداد نمییابد. اولین بازتولید انقلاب در عرصه حکومتی اتفاق افتاد: بازتولید انقلاب به نوعی حکومت که عنوان «جمهوری اسلامی» گرفت. از همینجهت نباید انقلاب اسلامی را با جمهوری اسلامی یکی گرفت.
- انقلاب وقتی به حد کمالش میرسد که خود را در تمام شئون علمی، زبانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، هنری و ... بازتولید کند و این ظرفیت چه به صورت بالقوه و چه بالفعل در انقلاب اسلامی هست.
- یکی از نکتههایی که در بازتولید انقلاب باید در نظر بگیریم، این است که بازتولید انقلاب را نباید صرفاً امری حکومتی ببینیم. چرا که حکومت خود نیز برساخته و بازتولید انقلاب است. بازتولید بیش از آنکه وظیفهٔ حکومت باشد وظیفهٔ متفکران و دلسوزان انقلاب است.
- حوزه و دانشگاه در ماجرای بازتولید هنوز خیلی عقبتر از آنچه که باید در حال حرکتند. همایش «سیاست متعالیه از منظر حکمت متعالیه (1)» باید خیلی زودتر از اینها شکل میگرفت. آن هم خیلی قویتر از اینها.
- اوضاع در برخی از شاخههای هنر و ادبیات البته بهتر است. شعر انقلاب درخشش خوبی داشته و توانسته برای حرفهایی از جنس انقلاب با ابداعات فرمی در قالبها و اوزان (مثل کارهای معلم در مثنوی)، رجوع به قالبهای متروک (همچون رباعیهای حسینی و قیصر) و استفاده از قالبهای امروزی (مثل کارهای شاعران جوان انقلاب) محمل خوبی بسازد. در شاخههای هنری هم کارهای زیادی شده است. ابداع خط معلای حمید عجمی خود اتفاق بزرگی در این عرصه بود. در سینما کارهای بچههای انقلاب و خصوصاً از جوانها میرکریمی به موفقیتهای خوبی دست پیدا کرده است. در کاریکاتور هم اوضاع بسیار بهتر از خیلی عرصههاست.
- «سبک زندگی» از جمله نقاط حساسی است که انقلاب هنوز توفیق چندانی برای حضور در آن را پیدا نکرده است. در حالیکه نمودارهای خارجی انقلاب را میتوانستیم در «سبک زندگی» به خوبی نمایش دهیم.
- نکتهٔ دیگر صورت تجویزی بازتولید است. با مصوبه و اجبار نمیتوان بازتولید را در جامعه اجرا کرد.
- بازتولید انقلاب در بنای «تمدن» مخصوص به خود نیازمند این است که به «معماری و شهرسازی انقلاب اسلامی» نیز توجه کنیم. نه شهرهای ما چونان که بایدند نه آبادیها.(2)
- همانطور که در تئوریهای توسعه بحث توازن طرح میشود، در داستان بازتولید هم اگر توازن وجود نداشته باشد چهرهای که از انقلاب ارائه خواهد شد، کاریکاتوری خواهد بود. این البته باعث نمیشود که بخواهیم جلوی رشد برخی هنرها را بگیریم، بل زنگ خطری است که به کارهای زمین مانده نیز نگاهی بکنیم.
- بسم الله...
پی نوشت:
1- این همایش اوایل بهمن ماه سال جاری در قم برگزار شد.
2- وام از شعر قیصر (با تصرف فراوان!)
دو اتفاق مهم که اخیرا در حوزه نهضت جهانی اسلام افتاد - ماجرای خبرنگار و حمله به غزه- جنبشهایی را در پی داشت که میتواند مورد مطالعه و دقت قرار بگیرد. در قضیه کفش و خبرنگار پیامکها (SMها)ی ساخته شده که تلفیقی از تبریک عید غدیر و این اتفاق بود، دو مقوله را برای ما گوشزد کرد: یکی صنعت رباعی و ظرفیتهای آن برای دنیای امروز ما و دیگری قابلیت استفاده از سرویس پیامک (SMS) به عنوان یک «رسانهٔ مردمی» در این روزگار. رباعی به عنوان یک قالب مینیمالیستی میتواند نقش خوبی در مناسبات الکترونیکی و شتابزدهٔ ما ایفا کند. دربارهٔ پیامک هم اگرچه ارسال انبوه آن تجویز درستی نیست، اما تولید محتوا و انتشار گوشی به گوشی (معادل face to face!) میتواند به عنوان یک رسانه مطرح شود.
رباعیهای میلاد عرفان پور که حادثه دوم یعنی ماجرای غزه را در کربلا تلفیق کرده بود و انتشار آن در پیامکها، نیز مؤیدی بر گفتهٔ پیشین است.
نکتهٔ دیگر، استفاده از فضای ایتنرنت و قابلیتهای آن بود که کمابیش مورد اسفاده قرار گرفت و نگرفت. در فضای وبلاگها شاهد اتفاقات خوب و انتشار مطالب خوبی بودیم. اما همچنان آنچه در حال جریان است هنوز محدودهٔ کمی از آن چیزی است که میتواند اتفاق بیفتد. پادکست، بازی، کلیپ، بمبهای گوگلی و ... ظرفیتهای استفاده نشده و یا کمتر استفاده شده در این ماجراست.
فراموش نکنیم فضای سایبر بیش از آنکه یکطرفه و ناجونمردانه باشد عرصهٔ رقابت است.
راستی سیامین سال انقلاب در راه است. به فکر هستید؟
«تلاوت سوره مبارکه حشر به امید رهایی مردم مظلوم غزه»
منظور، شاید این بود:
در این روزگار خواندن یک سوره آن قدر سخت هست
که همدردی ما باشد.
خدایا بپذیر
1- «بازي»، کليدواژۀ روزگار ماست. نه روزگار ما که در همۀ دوران زندگي بشر بر روي کرۀ خاکي «بازي» نقش مهمي داشته است. آن قدر مهم که همۀ ورزشکاران هم موفقيت خود را از «بازي» در زمين «خاکي» ميدانند!
2- «دنيا» ملازم «غفلت» است. «رسانه» هم و هر سۀ اينها مقارن «بازي»... .
3- از انتخابات امريکا چه خبر؟ چپ و راست نميشناسد. خودي و غير خودي هم. درست عين فوتبال. همۀ دنيا به «بازيِ» انتخاباتي اوباما و مک کين چشم دوختهاند. روزانه ميليونها برگ کاغذ در ايران مصروف «بازيِ» انتخاباتي و «بازيِ» رسانهاي ميشود که همه هم ميدانند نهايتاً نتيجه انتخابات چيزي را تغيير نخواهد داد. پيروزي جناح فيل يا جناح خر (نماد جمهوري خواهان و دموکراتها) در سياستهاي امپرياليستي و ليبرال امريکا تأثيري نخواهد داشت.
۴- انتخابات امريکا هم به پايان خواهد رسيد و «بازي» ديگري در زميني ديگر برپا خواهد شد. ما نشان دادهايم تماشاچيان خوب و پيگيري در «بازي»ها هستيم. نيستيم؟
- انما الحياة الدنيا لعب و لهو و ... .
1- در جنگ تنها نیروی انسانی نیست که حضور دارد؛ ادوات جنگی، مکان جنگ، زمان، اشیاء و خیلی چیزهای دیگر هستند که علاوه بر حضور، نقش تعیین کننده نیز دارند. حتی «عدم» حضور یک شیء گاهی نقش مؤثر در اتفاقهای جنگ دارد. اگر بخواهیم یک نگاه جامع و کل نگر به مقوله جنگ داشته باشیم، ناگزیر از شناسایی و معرفی این المانها و نحوه نگرش بچه های جنگ به آنها هستیم.
2- «دکل ابوذر» کتابی است کم حجم که با احتساب عکسهای پایانش به چهل صفحه هم نمی رسد. موضوع کتاب که به قلم فتح الله جعفری نوشته شده، دکلی مخابراتی است که نقش تعیین کننده آن در تهیه نقشه عملیاتی آزادسازی خرمشهر در انتهای کتاب به خواننده نشان داده می شود. خاطراتی که حول محور این دکل شکل می گیرد و حتی اسم آن، که انتخاب شهید حسن باقری است، جالب و قابل اعتنا است که می تواند دید خواننده را نسبت به جنگ و معرف آن وسعت ببخشد.
3- پیش از این در زمینه مکانهای مؤثر در جریان جنگ مثل دوکوهه، انرژی اتمی و ... کارهایی دیده و خوانده بودیم و انتشار این کتاب می تواند نقطه آغازی بر یک نگاه تازه به اشیاء حاضر در جبهه باشد.

بچهها، ورودیِ راه آهن مادرشان را نگه داشته بودند؛ صبر کردند همه رد شوند تا از دری بگذرند که فقط برای خودشان باز میشود.









