مدتهاست این وبلاگ بهروز نشده است. این مطلب را بعد از این مدت و در گیر و دار کارهای هیأت امروز برای هفتهنامه افق آینده نوشتم که دوهفته پیش چاپ شد. موضوعش توقیف هابیل است. اینجا میگذارم برای دوستانی که آن نشریه دستشان نرسیده است.
خبر كوتاه بود. همين كوتاهي شايد باعث شد كه كسي نشنود و يا اگر هم شنيد به روي خودش نياورد و راه خودش را بگيرد و دنبال كارش برود.
سالها قبل همينطور خبر توقيف «خانه» را شنيديم. خبر توقف انتشار «فتيان» را اصلاً نشنيديم. «نيستان»، «سوره»، «كمان» و چندتاي ديگر را بايد بشمرم؟ نشرياتي كه بالاجبار جاي رفتن روي دكهها راهي آرشيوها و تاريخ شدند. نشرياتي كه جنسشان با نشريات زنجيرهاي فرق ميكرد. هيچكس نميتواند ادعا كند اين نشرياتي كه اسمشان را آوردم به همان راهي ميرفتند كه نشريات زنجيرهاي ولي با همان چوبي رانده شدند كه آن نشريات را زدند.
چه روندي بايد طي شود كه ما كوفتن مُهر توقيف بر پيشاني يك نشريه را با مِهري كه ميتوانستيم نثارش كنيم ترجيح دهيم؟ گفتند انتشار مطالب «خلاف عفت عمومي» يكي از اتهاماتي است كه «هابيل» را به محاق توقيف برد. آيا پرداختن به مباحث نظري امور جنسي در دوماهنامهاي كه مخاطبان آن قشر خاص است و بررسي تاريخي، نظري انقلاب اسلامي و دفاعمقدس وجهة همت ناشران اين نشريه بوده است، خلاف عفت عمومي است؟ كدام عموم؟ اگر قرار بود عفت عمومي با چنين نشريهاي جريحهدار شود آيا مسئولين بعد از گذشت چندين ماه بايد با خبر شوند و دستور توقيف را صادر كنند؟ كجاي كار ميلنگد؟ كار مسئوليني كه قرار است حافظ عفت عمومي باشند يا اصلاً «عفت عمومي» مسئله نيست؟
آيا نبايد به زمينة انتقال و انتشار يك متن توجه كرد؟ مگر كلام الله – بلاتشبيه – از مسائل جنسي سخن نگفته است؟
بچههاي هابيل تا جايي كه من سراغ دارم، دانشجوياني هستند كه در علوم اجتماعي تحصيل ميكنند يا ميكردند. علوم اجتماعي در كشور ما مشكلات خاص خود را دارد كه يكياش بيمسئلگي است. اين بچهها ويژگيشان اين بود كه دنبال مسئله بودند و انشاءالله هستند. مسئلهمحوري لاجرم ورود به مسائل چالشبرانگيز را هم در پي دارد و كيست كه انكار كند مسائلي مثل سربازي، مسائل جنسي، دانش و دانشگاه از مسائل روز و مبتلابه ماست.
اميدوارم مسئلة هابيل، چنان كه از بوي آن پيداست، از زمرة سياستبازيهاي اين روزگار نباشد و ايكاش مسئولان بدانند كه با گوشهنشين كردن فرزندان انقلاب، خيري عايد انقلاب اسلامي نخواهد شد.
برچسبها: هابیل, توقیف هابیل
قصه جنجالی بازسازی امامزاده حسین (ع) و تخریب قبور شهدا. من نمیفهمم که چه کسی از این ماجرا سود میبرد. کش دادن داستان به نفع چه کسی است؟ خجالت بکشید مرگ ندارد که مدیرکل اوقاف بیاید و برای اتفاقی که میدانیم نیفتاده است عذرخواهی کند. مدیرکل بنیاد هم دست بردارد از کش و قوس دادن و دامن زدن به داستانی که به نفع هیچ کس نیست. بچههای دانشجو هم حواسشان باشد که دارند آب به آسیابی چه کسی میریزند و با منزوی کردن بچههای جوان خودی که در بدنه نظام وارد شدهاند هیچ نفعی عاید نظام نمیشود. نکند در این قصه هم منتظریم که نهایتاً آقا وارد مسئله بشود؟ چرا برای نظام مسئلهسازی میکنیم؟ داستان دشمنسازی برای جماعت حزب اللهی کم بود، در ساخت فتنه هم الحمدلله داریم متبحر میشویم. مردم ماندهاند هاج و واج که بالاخره کدام سمت داستان راست میگوید و حق با کیست. این وسط هم آقای صدا و سیما میآید و عقدهگشاییاش را در بیست و سی انجام میدهد. بیتقوایی هم حدی دارد.
آرزو بر جوانان عیب نیست.
-----------
1. مسئله دانشگاه آزاد در حال تبدیل شدن به آزمون سنجش فساد ستیزی نظام است. آیا نظام خواهد توانست از این آزمون سربلند بیرون بیاید؟ ویژگی نظام اسلامی و جمهوری اسلامی این است که ساختار ارگانیک دارد. خود را و درون خود را اصلاح میکند. ساختار ارگانیک انعطافپذیر است و البته همین انعطاف میتواند فسادزا باشد. همین است که میبینیم یک دادگاه کذا میتواند حکمی بدهد و مصوبه شورای انقلاب فرهنگی که نهاد قانونگذار است را در حد پشم و مانند آن تلقی نماید. یا اتفاق پرآب چشمی که در مجلس افتاد و شد آنچه شد؛ همه در راستای سوء استفاده از این ساختار است.
2. اتفاق اخیر و سناریوی چیده شدهٔ وقف، دادگاه و حالا مجلس نشان داد که دعوای اين روزها در مورد بحث حجاب، مفاسد و امثال آن دعوای سر لحاف ملا بوده است. احمدینژاد در این قصه به راحتی بازی خورد. در داستانی وارد شد و نقش ایفا کرد که فکر میکرد برنده است اما معلوم شد درست نقشی را ایفا کرده است که حریف انتظارش را داشت. تقریبا این داستان ایجاد موج مذهبی و شوراندن خلق الله له یا علیه موضوعی همیشه جوابگو بوده است: انحراف توجه افکار عمومی از آنچه پشت پرده در باب یک مفسده اقتصادی در جریان است بوسیله استفاده از رسانه (فساد رسانهای) با توجه دادن مردم به یک مقوله که در مورد آن حساسیت مذهبی وجود دارد. این ماجرا یک روز حجاب است روزی دیگر فلان نشریه دانشجویی، یک روز توهین به یک مسئله مذهبی دیگر. قصه هم طوری است که تو مجبوری موضعت را مشخص کنی که در این ماجرا جانب حق هستی یا باطل و فریادت را بلند کنی که وا اسلاما و تجمع و تظاهرات و محکوم کردن و بین همین ماجراهاست که میبینی یک طرح به مجلسی میرود که سالهاست بررسی قانونهای مهمی چون مجازات اسلامی را به تأخیر میاندازد، فوریتش رأی میآورد و بعد جزئیات و میشود آنچه نباید.
3. مجلس را دریابید. مجلس مهمترین قوه است برخلاف پندار ما که دولت را محور میدانیم. اگر بخواهیم نظام را در دههٔ پیشرفت و عدالت در جایگاهی که باید ببینیم باید روی مجلس سرمایهگذاری کرد. مجلس اگر بنا باشد همچنان از نیروهای بیسواد و کممایه پر باشد و رأیهای بر پایهٔ احساس و سلیقه سرنوشت نظام را دستخوش تغییر کند. مجلسی که یک نماینده برای کتابهای پدرش طرح ببرد و دیگری برای دانشگاهی که در آن درس خوانده نتیجهاش همین میشود که هست. این دوره هم گذشت به فکر دورهٔ بعد باشید.
4. وقتی کتاب رفیع پور «سرطان اجتماعی فساد» را میخواندم و نگاه او را به مقوله هدیه در فرهنگ ایرانی؛ شاید آن قدر برایم ملموس نبود که این فرهنگ چگونه در یک فرآیند به فساد تبدیل میشود. امروز میتوانید این نتیجه را در مجلس ببینید. همانطور که پیشتر در دستگاه قضا نتیجه مدرکهای دانشگاه آزاد قضات را دیده بودیم. راستي بسيج با سهميه فعال ديگر ميتواند جلوي دانشگاه آزاد بايستد؟
5. مسئله دانشگاه آزاد در حال تبدیل شدن به آزمون سنجش فساد ستیزی نظام است. این مسئله اگر امروز به هر شکل حل نشود و نظام موضع انفعالی بگیرد یا به جای حل آن بخواهد از رویش بپرد (تئوری محسن رضایی در خصوص ارتباط با امریکا را یادتان هست؟!) باید منتظر عواقب سخت آن باشد و از روزی بترسد که ديگر سنگ روی سنگ بند نشود.
بازتاب در:زمان نیوز
لینک داده اند:رجانیوز معجزه هزاره سوم اوین
{این یادداشت در هفته نامه رایحه مهر قزوین درج شد که من به خاطر اغتشاش و غلط های صفحه بندی عذرخواهی می کنم!}
1- بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
2-فاصله مس تا طلا، کیمیاست. سالهای سال آدمهایی بودند که پی کیمیا میگشتند. کار کردند، به زحمت افتادند ولی ... . کیمیا جایش را عوض کرد و رفت داخل عرفان. همهٔ حرفهایی که دربارهٔ آن زده شده بود رنگ استعاری گرفت و کیمیا پیدا شد. کیمیایی که مس وجود را طلا میکرد. آن هم نه با فرمول و تکنیکی که بیاورند در کتاب بنویسند. فرمول کیمیا گفتنی نیست. چشیدنی است. همان که حاج رحیم در طلا و مس میگوید «بشوی اوراق اگر همدرس مایی...». اصلا اخلاق که کتاب ندارد.
3-خوشحالم که بعد از گذشت این سی و چندسال از انقلاب عزیز اسلامی رگههایی از سینمای انقلاب در حال شکلگیری است. «طلا و مس» فیلمی نیست که به درد سینما ماوراء بخورد. جلوهٔ ویژهای ندارد که با دود و بخار و رنگ سبز درست شده باشد. «طلا و مس» فیلمی به شدت عرفانی و ماورایی است و همهٔ کندذهنی و بلاهت ما و سینماگران ما این بوده است که خواستهایم مفاهیم عرفانی را در قاب تلویزیون یا پردهٔ سینما به تصویر بکشیم. مشق اشتباه کردیم. غافل بودیم که محل رخداد عرفان قلب مومن است همانجا که گنجایش عرش خدا را با تمام متعلقاتش دارد. همانجا که خدا هم میآید و مهمانش میشود. تو باید در تصویر فرآیندی تدارک ببینی که منتهی بشود به اینکه در قلب بیننده اثر عرفانی گذاشته شود و شهود حاصل شود.
4-برای رسیدن به سینمای عرفانی، اسلامی یا هر عنوان این چنینی کارگردان و مخاطب باید به سیر آفاق و انفس برود و این سیر در «طلا و مس» هم دیده میشود. جوان طلبهای که از نیشابور به تهران میآید که پای درس اخلاق بنشیند. هجرت. هجرتی که مبدأ تحول بوده و هست. اصلا ما مبدأ تاریخمان را هجرت قرار دادهایم. این سیر آفاق به سیر انفس منتهی میشود با ابتلائاتی که میبینیم و میدانیم که «للولاء» است و از پس همهٔ اینهاست که کیمیا به دست میآید.
5-ما مأمور به عمارت و عمران دنیاییم و این آبادسازی از راه خدمت به خلق صورت میگیرد. اینجاست که این خدمت به خلق مفهومی عرفانی و اخلاقی مییابد. عرفانی که در مسیر انقلاب اسلامی به کار بسته میشود همین عرفان است. عرفانی که تومانی سه زار که نه میلیونها تومان با عرفان خانقاهی و حجتیهای فرق دارد. عرفانی که در آن به فرمایش حضرت رسول کار کردن برای روزی زن و بچه حکم جهاد دارد. عرفانی که ناظر به جامعه است. اینکه صحنه آخر فیلم منتهی میشود به جفت کردن کفش طلبهها، اینکه رسیدگی به اوضاع زن و بچه ترجیح مییابد به درس، رگههایی از این نوع عرفان است.
6-طلا و مس حرف بسیار دارد. ببینیدش...
اشاره: این شقشقه ای است که چند هفته پیش بعد از شرکت در حلقه رندان نوشتم
0- و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند، ... و آواز دادند که سنگ دهید و هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار زار میگریستند... پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند...
(بیهقی، 1381: 235)
1- «در حلقۀ رندان» عصر شعری است با سابقه چند ساله در حوزه هنری. - حوزه هنری را که میشناسید؟ همانجا که به قولِ عزیزی بناست لابراتوار هنری انقلاب باشد. همان جا که قرار بود تلفیقی باشد بین حوزه علمیه و هنر با نامِ چه میدانم «حوزه اندیشه اسلامی» یا چیزی شبیه به آن. – در این عصر شعر، رندان شعر طنز میخوانند و حضار به تبع میخندند. برنامهای که مخاطب خوبی هم جذب کرده است. آدمهایی که یکشنبه آخر هر ماه راه تالار اندیشه در پیش میگیرند تا 2-3 ساعتی در حال و هوای طنز قرار بگیرند و بخندند.
2- طنز، شوخی، تمسخر، هزل و هجو، همه برای این به کار میروند تا مخاطب را بخندانند. البته در کنار غرضی که ضمنی به مخاطب میفهمانند. اگر این انتقال معنای ضمنی به صورت پوشیده و با زیرکی خاص به مخاطب القا شود، میگوییم گوینده رندی به خرج داده است. این معنا البته در طنز و شوخی بیشتر اتفاق میافتد تا تمسخر و هزل و هجو که حالت مستقیمتری دارند. (در این باره نگاه کنید به حری، 1387: 60-61)
3- چند روزی است به این فکر مشغولم که اگر من روزی جایی باشم که در زیرمجموعهام کاری که لابد با هدف خیری راه انداختهام و با چشم میبینم نه اینکه از مسیر خارج شده که دارد درست عکس ماجرا عمل میکند چه میکنم. بعد این مسئله را سادهتر میکنم با مثال تیری که به سوی هدف انداختهام و حالا به سرعت دارد به طرف خودم برمیگردد. چاره چیست جز اینکه سرم را بدزدم؟ بعد از خودم میپرسم «ناصر فیض» چرا سرش را نمیدزدد؟ یعنی آنچه من به گوشم در طبقۀ بالای تالار اندیشه میشنوم او در ردیف اول نمیشنود؟ میشنود و خودخوری میکند؟ یا میشنود و خیالش نیست؟
4- در حلقۀ رندان چند دسته شعر خوانده میشود: یک دسته از دایرۀ طنز که حرفی در آن نیست. چند دسته دیگر مربوط به دایرههای تمسخر، هزل و هجو اند. بسامد شعرهای این دوایر اخیر، در دوران اخیر به طرز شرمآوری بیشتر شده است. بعید میدانم هیچ آدم عاقلی که نرخ سرش از تنش بیشتر باشد، حاضر شود که دست فرزندش را بگیرد و در این برنامه شعرهایی را بشنوند که برای افراد نکتهسنج حاوی نکات «چیز»!داری است و در دایرۀ هزل قرار میگیرد.
5- فحش به نظام و انقلاب که این روزها نه مالیات بر ارزش افزوده دارد و نه خمس و زکات برمیدارد. پس این توقع بیجایی است از رندان که نسبت به این سرمایهگذاری بیتفاوت باشند. همین است که مصداق «تزوّدوا»، در هر برنامه شاهد توشهبرداری شاعران محترم در قبال کرامت مسئولان از این خرمنیم. البته همه این توشه برداری متوجه انقلاب نیست و حضرات نمیگذارند تا اسلام عزیز و بنیادهای آن بینصیب بمانند. در برنامه اخیر «در حلقه رندان» رند عزیزی ضمن تمسخر یک خواهر بسیجی همه متعلقات اسلامی آن از پوشش و... تا آرایش نکردن و ... را به راحتی مورد عنایت قرار میدهد.
6- رند در ادبیات ما دو معنای کاملاً متضاد دارد: آدم لاابالی و انسان کامل و البته حضرات حتماً همه در زمره دومی هستند که این قدر راحت بی که لحظهای فکر کنند از پس امروز فردایی است، هرچیز را به نام طنز برای جماعت ببافند.
7- در تالار اندیشه تابلویی هست که از همه خوانندگان محترم تقاضا میکنم اگر گذارشان به سمت حوزه هنری میافتد یا از عزیزان خدماتی حوزه کسی را سراغ دارند، آن را که در لابی سالن نصب شده در بیاورند. ان شاء الله در مسجدی، زیرزمین تشکلی جایی برای آن پیدا خواهیم کرد که این جمله نه برازنده آنجاست: هنر دمیدن روح تعهد در انسانهاست... روح آن پیرمرد شاد، که کجا را میدید.
8- شادی روح مرحوم صابری فومنی که تا بود معنی طنز را بهتر میفهمیدیم فاتحه...
کتابنامه
بیهقی، ابوالفضل، 1381، تاریخ بیهقی، به کوشش خلیل خطیب رهبر، ج 1، مهتاب.
حری، ابوالفضل، 1387، درباره طنز، سوره مهر،
روح پیرمرد شاد که نفَسش حق بود و نفسش باحق. نفَسش کارساز بود و گره از کار مملکت باز می کرد. همین که بود؛ نفس وجودش کارساز بود.
و حالا در این گیر و دار آمده بگوید که هنوز سایه اش هست. همین سایه هم گره گشاست. همین عکس. همین بهانه ای که دوباره ما را یادش انداخت. همین یاد. همین ...
همین
ماجرای اخیر احمدینژاد را چطور تحلیل میکنید؟
- آن شب که مناظره احمدی نژاد و موسوی صورت گرفت و بحث هاشمی به میان آمد، چه احساسی داشتید؟ جوّ قالب هواداران احمدینژاد شادی بود و شعف. من آن ایام شنیدم که دکتر بعد از جلسه گریسته است و انتظارم همین بود. نوع نگاهی که جریان ما به این ماجرا داشت غلط بود. غیر اخلاقی بود. با هر دیدی هم که نگاه بکنیم اگر قصد امر به معروف هم داشته باشیم آیا میتوانیم از رسوایی کسی که به هر حال جزیی از این نظام است خوشحال شویم؟
- آن شب که مناظره احمدی نژاد و موسوی صورت گرفت و بحث هاشمی به میان آمد و ما خوشحال بودیم به این فکر نمیکردیم که چه پروسهای طی میشود که هاشمی اول انقلاب به هاشمی 2005 و هاشمی امروز منتهی میشود. ما خود را و نامزد محبوب خود را از چنین چیزی امری مبرّا میدانستیم. این ماجرا تلنگری بود که ما کمی حواس خودمان را جمع کنیم.
- بعضی میپرسند که اگر زمان به عقب برمیگشت باز هم احمدینژاد؟ و من پاسخم به این سؤال مثبت است. احمدینژاد نماد یک تفکر و گفتمان است که نیاز امروز جامعه ماست. هرچند آدمیزاد طبعاً اشتباه میکند؛ گیجبازی در میآورد. ولی او باید بداند که راهی که در پیش گرفته است اگر با عقلانیت جدی همراه نشود به عملگرایی صرف منتهی خواهد شد.
- شاید زمان آن رسیده است که نگاهی به این کلام مولا بیندازیم که «ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال» و دست از تکیه کردن به اشخاص برداریم.
پینوشت: محسن حسام مظاهری هرچند در انتخابات هم فکر و عقیده ما نبود، ولی ما دوستش داریم. یادداشت خوبی در تحلیل انتخابات دارد که خواندنی است.
من رفته ام به خدمت مقدس. کرمانشاه. یحتمل این وبلاگ هم تا اواخر خرداد به روز نخواهد شد. این یادداشت را مدتی پیش عجله ای به فرموده دوستان نوشتم و نمی دانم که جایی استفاده شده یا نه. دعایم کنید.
1- نگاهی به فضای کنونی نشان میدهد که حجم کارهای فرهنگی در زمان دولت نهم، نه تنها سیر صعودی ندارد که در قوس نزول قرار گرفته است. این را البته نباید به حساب دولت نهم، احمدینژاد یا کارگزارنش گذاشت. بلکه باید اشتباه تاریخی فرماندهان جبههٔ فرهنگی را در این ماجرا دخیل دانست.
2- دوم خرداد، با روی کار آمدن خاتمی و به تبع آن جریانی که با تفکر لیبرال، بر مسند دولت تکیه زدند؛ برکاتی برای جریان ما داشت. اگر پیش از آن در جریان تهاجم فرهنگی و امثال آن نگاه تنها به خارج از کشور بود، آن روز عدهای حس کردند که خطر نزدیکتر از این حرفهاست و باید کاری کرد. تشکیل گروهها، کانونها، هیئتها و مراکز مختلف که همه براساس «احساس وظیفه» شکل گرفت از برکات این جریان بود. گروههایی که بسیاری از آنها بعدتر در جریان سوم تیر در اردوگاه احمدینژاد خیمه زدند.
3- با پیروزی احمدینژاد و روی کار آمدن دولتش، بسیاری از آن گروهها و مراکز، تکلیف را انجام شده دیدند. رقیب داخلی حالا، ضعیف شده بود و آن «احساس وظیفه» دیگر نبود. توقع آن بود که عَلمی که ما در آن دوران به سختی بالا نگه داشتهایم، دستگاه فرهنگی دولت از دوش ما بر میدارد و ما به کارهای دیگرمان خواهیم رسید. اشتباه دقیقاً همینجا صورت گرفت. ما چه دربارهٔ نقش دولت در فرهنگ، و چه افق دیدمان دربارهٔ رقیب، دچار اشتباه شدیم.
4- چهار سال فرصت کمی نبود برای اینکه جای مشغول کردن دولت به کارهای خرد و کوچک که خیلی از گروههای مسجدی و غیردولتی میتوانستند گردن بگیرند، به زیرساختهای فرهنگی بپردازیم. سالهاست معضلات بزرگی در عرصه کتابخوانی وجود دارد و همه از نبود شبکه توزیع مناسب کتاب و کالای فرهنگی مینالیم. کاش در طول این دولت میتوانستیم - شاید هنوز آنقدر دیر نشده است، که نگوییم بتوانیم - فکری به حال این قضیه کنیم. ایجاد شبکه تعامل بین گروههای پراکنده جبههٔ فرهنگ، که قطعاً زیرساخت ارتباطی خود را میطلبد از کارهای کلانتری بود که میتوانستیم از دولت مطالبه کنیم. بازگشت به آرمانهای بزرگ و مغفول انقلاب و افقهای بزرگی مثل صدور انقلاب، هم میتوانست توجه ما را از رقیب داخلی به مسیر اصلی خود هدایت کند.
5- آنچه خیلی از گروههای فرهنگی را از ادامهٔ مسیر باز میدارد یک مسئلهٔ حیاتی است: دغدغهٔ نان. چارهٔ این کار هم در این است که افق دید ما نسبت به کار فرهنگی تغییر کند و علاوه بر کارهای تفننی بسیار در جبهه، عدهای به میدان بیایند که به کار فرهنگی به دیدهٔ حرفه نگاه کنند و از این کار ارتزاق کنند. البته نه با تکیه بر دولت.
1- در جامعهٔ ما معمولاً و عرفاً عنوان طلبه را برای غیر معممین به کار میبرند و برای طلبهای که بعد از چند سال تحصیل ردای روحانیت بر تن میکند، تعبیر روحانی، آخوند، حجةالاسلام و جز آن را به کار میبرند. حالا قضاوت کنید که منِ مخاطبِ ناآشنا وقتی میشنوم و میخوانم که «طلبه سیرجانی» به جرم چه و چه به زندان افتاد و به فرمان رهبری آزاد شد، چه به ذهنم میرسد: لابد یک جوانک صمدیهخوان که پشت لبش تازه در حال سبز و سیاه شدن است، خبطی کرده و پایش را از گلیمش درازتر کرده است و حضرت آقا هم به جوانی (خامی)ش رحم کردهاند و ... .
2- خدا ما را در سال اصلاح الگوی مصرف، از اسراف رسانهای بر حذر بدارد. استفاده حداقلی ما از ظرفیتهای رسانهای مثل استفاده از خودرو به صورت تک سرنشین برای ما تبدیل به نوعی عادت شده است. قسمت عمدهای از این ماجرا به زعم من به برخورد تفننی ما با مقولهٔ کار رسانهای و حتی فعالیتهای عدالتخواهانه برمیگردد.
3- ظاهراً با آزادی جهانشاهی این قصه هم به صورت هپیاند به پایان رسیده است. فرق برخورد تفننی و حرفهای با عدالتخواهی در این قصه کجا بود؟
4- از دیدگاه مطالبه تفننی، ما با آزادی جهانشاهی به یک پیروزی نسبی دست پیدا کردهایم. به هرحال در این باره کلی مطلب نوشتیم. بیانیه صادر کردیم. گوشهٔ وبلاگمان شعار آویزان کردیم و خواستار آزادی «طلبهٔ سیرجانی» شدیم. تازه میخواستیم در ایام نوروز برایش نامه هم بنویسیم. خوب شکر خدا این درخواست ما اجابت شد و رهبری نشان دادند که مثل همیشه از ما بچههای خوب دفاع میکنند.
5- آن شعر سلمان هراتی قیصر که تو کتابهای درسیمان بود را یادتان هست؟ باز هم اول مهر آمده بود/ و معلم آرام/ اسمها را میخواند. آنجا که به اسم دانش آموز شهید میرسد و بچهها در یک اقدام حرفهای میگویند: ما همه اکبر لیلازادیم!
اگر مطالبهٔ ما حرفهای (بخوانید واقعی) بود، همه جمع میشدیم جلوی اوین یا چه میدانم دادگاه و میگفتیم ما همه «حجت الاسلام جهانشاهی» هستیم. خواهشمندیم ما را هم به جرم تشویش اذهان زمین خواران دستگیر و بعد از محاکمه در دادگاه غیر روحانیت به بند نامبرده منتقل کنید. جای اینکه آنها یک حرکت رو به جلو بکنند و مسیر مطالبهٔ ما را عوض کنند، ما دست پیش را میگرفتیم. راستی قصهٔ زمینخواری هم لابد به خیر و خوشی به پایان رسیده است دیگر؟
6- دقیقاً همینجا - وسط بحث مطالبهٔ حرفهای - به ضرورت تشکل پی میبریم. برای اینکه در جریان مطالبهگری به سرنوشت جهانشاهی دچار نشویم و اگر شدیم بتوانیم از این ظرفیت درست استفاده کنیم، لازم است تشکل داشته باشیم و تشکل پیدا کنیم. یادمان باشد مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود و اینکه مراقب باشیم وسیله جای هدف را نگیرد.
7- شکر الله مساعیکم. این جمله برای من معانی جالبی داشت. اینکه باید یاد بگیریم کمتر از آقا هزینه کنیم. بیشتر به خدایی بودن کار فکر کنیم و... .
پی نوشت: بعضی دوستان تذکر دادند که مطلب دشوار است. فکر می کنم پیش نیاز این یادداشت اول اطلاعاتی راجع به اصل ماجراست که می توانید در پلخمون و وبلاگهای دیگر ببینید. دوم یادداشت قبلی ام به نام حرفه و فن.
یک عذرخواهی هم از روح مرحوم قیصر که شعرش را به رفیقش سلمان نسبت داده بودم.
