تبليغاتX
دو کلمه حرف حساب؟
چه فرقی می کند؟ یادداشتهای یکی مثل خودت
ماجرای جهاهنشاهی از آن نظر
    در اجابت امر حضرت محمدجواد میری و اینکه این یادداشت نوعی خودانتقادی است و من هم در میانهٔ آن در حال پیدا کردن خودم هستم نه گم کردنم.

1- در جامعهٔ ما معمولاً و عرفاً عنوان طلبه را برای غیر معممین به کار می‌برند و برای طلبه‌ای که بعد از چند سال تحصیل ردای روحانیت بر تن می‌کند، تعبیر روحانی، آخوند، حجةالاسلام و جز آن را به کار می‌برند. حالا قضاوت کنید که منِ مخاطبِ ناآشنا وقتی می‌شنوم و می‌خوانم که «طلبه سیرجانی» به جرم چه و چه به زندان افتاد و به فرمان رهبری آزاد شد، چه به ذهنم می‌رسد: لابد یک جوانک صمدیه‌خوان که پشت لبش تازه در حال سبز و سیاه شدن است، خبطی کرده و پایش را از گلیمش درازتر کرده است و حضرت آقا هم به جوانی (خامی)ش رحم کرده‌اند و ... .
2- خدا ما را در سال اصلاح الگوی مصرف، از اسراف رسانه‌ای بر حذر بدارد. استفاده حداقلی ما از ظرفیتهای رسانه‌ای مثل استفاده از خودرو به صورت تک سرنشین برای ما تبدیل به نوعی عادت شده است. قسمت عمده‌ای از این ماجرا به زعم من به برخورد تفننی ما با مقولهٔ کار رسانه‌ای و حتی فعالیتهای عدالتخواهانه برمی‌گردد.
3- ظاهراً با آزادی جهانشاهی این قصه هم به صورت هپی‌اند به پایان رسیده است. فرق برخورد تفننی و حرفه‌ای با عدالتخواهی در این قصه کجا بود؟
4- از دیدگاه مطالبه تفننی، ما با آزادی جهانشاهی به یک پیروزی نسبی دست پیدا کرده‌ایم. به هرحال در این باره کلی مطلب نوشتیم. بیانیه صادر کردیم. گوشهٔ وبلاگمان شعار آویزان کردیم و خواستار آزادی «طلبهٔ سیرجانی» شدیم. تازه می‌خواستیم در ایام نوروز برایش نامه هم بنویسیم. خوب شکر خدا این درخواست ما اجابت شد و رهبری نشان دادند که مثل همیشه از ما بچه‌های خوب دفاع می‌کنند.
5- آن شعر سلمان هراتی قیصر که تو کتابهای درسیمان بود را یادتان هست؟ باز هم اول مهر آمده بود/ و معلم آرام/ اسمها را می‌خواند. آنجا که به اسم دانش آموز شهید می‌رسد و بچه‌ها در یک اقدام حرفه‌ای می‌گویند: ما همه اکبر لیلازادیم!
 اگر مطالبهٔ ما حرفه‌ای (بخوانید واقعی) بود، همه جمع می‌شدیم جلوی اوین یا چه می‌دانم دادگاه و می‌گفتیم ما همه «حجت الاسلام جهانشاهی» هستیم. خواهشمندیم ما را هم به جرم تشویش اذهان زمین خواران دستگیر و بعد از محاکمه در دادگاه غیر روحانیت به بند نامبرده منتقل کنید. جای اینکه آنها یک حرکت رو به جلو بکنند و مسیر مطالبهٔ ما را عوض کنند، ما دست پیش را می‌گرفتیم. راستی قصهٔ زمین‌خواری هم لابد به خیر و خوشی به پایان رسیده است دیگر؟
6- دقیقاً همین‌جا - وسط بحث مطالبهٔ حرفه‌ای - به ضرورت تشکل پی می‌بریم. برای اینکه در جریان مطالبه‌گری به سرنوشت جهانشاهی دچار نشویم و اگر شدیم بتوانیم از این ظرفیت درست استفاده کنیم، لازم است تشکل داشته باشیم و تشکل پیدا کنیم. یادمان باشد مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود و اینکه مراقب باشیم وسیله جای هدف را نگیرد.
7- شکر الله مساعیکم. این جمله برای من معانی جالبی داشت. اینکه باید یاد بگیریم کمتر از آقا هزینه کنیم. بیشتر به خدایی بودن کار فکر کنیم و... .

پی نوشت: بعضی دوستان تذکر دادند که مطلب دشوار است. فکر می کنم  پیش نیاز این یادداشت اول اطلاعاتی راجع به اصل ماجراست که می توانید در پلخمون و وبلاگهای دیگر ببینید. دوم یادداشت قبلی ام به نام حرفه و فن.
یک عذرخواهی هم از روح مرحوم قیصر که شعرش را به رفیقش سلمان نسبت داده بودم.

 

+   سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:2  - رسول حمیدی |